تبليغاتX
سرزمین آفتاب

سرزمین آفتاب

 

صدایت را بر روی تخته سیاه می نویسم

و لبخندت را به دست قاصدکها می دهم

هر قدم که ز من دور می شوی                                      

آسمان رنگی دگر به خود میگیرد

و صدای ناقوس مردگان در گوشم زمزمه میکند

 آنقدر از من دور شده ای

که مانند نقطه ای نا محدود تو را مینگرم و افسوس میخورم

صدایم را به دستان مهربان باد میدهم تا به گوشت برساند

برگهای خشکیده چنار همسایه

بر روی آسمان و زمین می رقصند

و خبر از سرما میدهند

ای کاش میدانستی چقدر دوستت دارم

        -----------------------------------------

نمیدانم برایت چه بنویسم .ای کاش میتوانستم اینقدر برایت بنویسم که این کلمه ها از دستم عاجز میشدند

هرآنچه برایت بنویسم کم است

ای کاش می شد حرف دل را با نوشتن ارضا کرد

دوست داشتم دوباره متولد میشدم که در این تولد دوباره نه دیواری و نه پرچینی بود که مانع وصال با تو می شد

ای کاش دوباره با همان سنگ بلورین محبت بر دل های سنگ شده و طلسم شده زد و ندای شور وعشق را دوباره تازه کرد

ای کاش می شد دوباره من را به همان مردابی ودشتی می بردی که در آن قاصدک همچنان مثل همان روزها ندای عشق و ایثار سر می داد

اجازه می دهی در دل این تاریکی خود ساخته سو سوی نوری شوم

ایا فراق حق ما بود؟ خدایا من چه کرده ام با خود که این گونه جواب باید پس دهم .گناه من چه بود .

کاش نای رفتنی برایم باقی میماند .!

میدانم هر چه مصلحت تو باشد همان می شود .من همچنان امیدوارم .از هیچ چیز نمی ترسم چون در خلوتگاه خود در ته وجودم ذره نوری وجود دارد آری همان امید است

                   امید به تو

   بار الهی میخواهم همان گونه باشم که تو میخواهی

پس کمکم کن .کمکم کن مسیر مستقیم را طی کنم و به بیراهه کشیده نشوم .کمکم کن در این راه طولانی و پر پیچ و خم درمانده نشوم

                چون تو را دارم  هیچ چیز نمی خواهم

 

یک شبی مجنون به خلوتگاه ناز

با خدای خویش می کرد راز

که ای خدا نامم تو مجنون کرده ای

وز رخ لیلی دلم خون کرده ای

وحی آمد سوی مجنون از جلال

هر چه می خواهی در این درگه بنال

من به لیلی داده ام چشمان مست

من تو را کرده ام چنین لیلا پرست

چشم لیلی نیست ، رخسار من است

کار لیلی نیست این کار من است

زره ی از عشق ما در گل ستاد

شور و غوغا بر دل بلبل نهاد 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 18:55 توسط مرد جنوبی |


 

ون پرده ی حریر بلندی
 خوابیده مخمل شب ، تاریک مثل شب
 ایینه ی سیاهش چون اینه عمیق
 سقف رفیع گنبد بشکوهش
لبریز از خموشی ،‌ وز خویش لب به لب
امشب بیاد مخمل زلف نجیب تو
 شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم
 من ناز می کنم
چون مشتری درخشان ،‌ چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا می زنم تو را
 نام ترا به هر که رسد می دهم نشان
 آنجا نگاه کن
نام تو را به شادی آواز می کنم
امشب به سوی قدس اهورائی
 پرواز می کنم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 23:2 توسط مرد جنوبی |


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 16:25 توسط مرد جنوبی |



آري آري شكر مي گويم.

گاه گرمم مي كني اي آتش هستي.

شكرگويان دوست مي دارم تو را اي دوستي اي مهر

دوست مي دارم تو را اي باده اي مستي.

شكر مي گويم تو را اي زندگي اي اوج. اي گراميتر گران ترموج.

آه!

بگذريم... مستي است و راستي بشنو

راست مي گويم.

بشنو و بينديش.

من چه پنهان از تو در پنهان

گاهي انديشيده ام با خويش

كاندرين تاريك ژرف نيستي ؛ وانفساي ناداني

چيست هستي؟ يا بگو هستن؟

چون ندانستن نبودن را شناسم ليك

چيست بودن؟ چيست دانستن؟ من چه پنهان از تو پنهان از خدا چون نيست ، گاه اين پرسيده ام از خويش:

مي توان دانست آيا چيست دانستن؟

مي توان دانست بودن چيست؟ آه! آه! اما

چه گويم ؛ چون نمي دانم ؟ من نمي دانم كه هستي چيست يا هستن؟

مستي است و راستي بشنو من نمي دانم كه دانستن؟ ليك مي دانم كه چون از باده اي مستم

جانم از سياله اي حساس و جادويي

مي شود سرشار وانگه ناگهان گويي

بافسون

در پرده هاي هور قليايي كائنات آواز مي خواند كه:

آنك مست! آنك مست!

و اوج گيرد موج هاي سحر و زيبايي

و آيد از جوي اثيري پاسخ و پژواك:

"اينك هست! اينك هست!" مستي است و راستي آري راست مي گويم.

باده هر باده ست گو باشد

مهر و كين يا طيفي و انگور يا هر شعله ديگر

همچنان كه هر خم و ساغر _

من يقين دارم كه در مستي

مي تواند بود اگر باشد

هستن و هستي.

شعله هم شعله است گو باشد من سخن از آتش آدم شدن در خويشتن گويم.

گفت: "بودن؟ يا نبودن؟ پرس و جو اين است"

پيش از آن پرسيد بايستي كه: بودن چيست؟

من در اين معني سخن گويم.

"و اوج مستي كسوت هستي ست" من گويم.

پرس و جو اين است اگر باشد.

گفت او از بودن اما من از شدن گويم.

جاده هر جاده ست... آه!

بس كنم ديگر خالي هر لحظه را سرشار بايد كرد از هستي

زنده بايد زيست در آفات ميرنده

با خلوص ناب تر مستي.

چيست جز اين؟ نيست جز اين راه.

زنده دارد زنده دل دم را

هركجا هرگاه

اوج بخشيد كيفيت كم را.

گفت و گو بس ماجرا كوتاه

ما اگر مستيم.

بيگمان هستيم. ***

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 17:40 توسط مرد جنوبی |


سلام به همه دوستان عزیز

خیلی وقتها بود که تصمیم داشتم یه جا داشته باشم تا بتونم حرفهام رو اون تو بنویسم.خلاصه تونستم این تصمیم رو عملی کنم. از شما دوستان عزیز هم خواهش میکنم من رو تو این کارم راهنمایی کنید.

صمیمانه از همه شما تشکر میکنم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 14:52 توسط مرد جنوبی |


DESIGN BY :MINOS X

مرد جنوبی در این سرزمین همواره در انتظار طلوع وروشنایی آفتاب دوباره می باشد .نگذارید که این سرزمین رنگ غروب به خود گیرد

(مي توان با يک گل نيلوفري قلب سردي را به گرمي شاد کرد يا که در دشتي پر از آواز عشق گاهگاهي ازعزيزي ياد کرد بوي باران و گل و ريحان شنيد يک سبد احساس را فرياد کرد يا ستوني محکم از لبخند ساخت يک دل ويرانه را آباد کرد)


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

تیر 1388

مهر 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386



پيوندها

سرزمین باران
پیاده در باران(الهام)
تنهای زیباست!؟...(مینا)
نامه عاشقانه(سایه )
دختر شیرازی
تو هم با من باش (فرزانه )
ترفندهای کامپیوتر.سرگرمی(پرستو)
یک عاشقانه آرام (طاهره)
تنهاترین من منو تنهانزار(مهسا)
یا حق(اسما)
.•* *•. .•* مينا جون.•*
جایی برای ما دو نفر (فریده)
صادقانه بگویم :دوستت دارم(گلسا)
پرنده ی پریدنی(رزا شعباني)
کهنه نقاب(زهرا خانم)
حرف دلتنگی (ستاره)
دخترونه(دختر تنها)
کلبه تنهای(فاطی جون)
سال هاي بي كسي(ندا خانم )
كهكشان راه شيمي (مهدي جان)
بنگري (دخت هرمزگاني )
ناصر عبدالهي
someone says something
انبا ميناب (سميره )
جوجه حنايي (مليكا )
كوچه شهر دلم (سميرا)
دختراي دريا
خلوت قلم (پريسا )
از صميم قلب (طناز)
تنهايي هاي من (آيدا)
كاكتوس (سعيده)
حرفهاي يه دختر غمگين (ياسمين )
مرگ رنگ (عارفه)
زيبايي (ستاره)
ستاره جون (سميرا)
يا تو يا هيچ كس ديگه (لادن)
انجمن شاعران ونويسندگان مرده
بازی باد(محمد شعبانی)


    تعداد بازديدها: